عالم خیال
زینب خانم وارد دنیای خودش که میشه تقریبا از همه جا فارغ و بی خبر میشه . شروع میکنه با خودش حرف زدن و نقش بازی کردن . اونقدر زیبا قربون و صدقه عروسک هاش میره که باورت میشه مادرشون هست! اونها رو میبره پارک و دکتر . براشون جشن تولد میگیره ! سفره هفت سین پهن میکنه و براشون هدیه میخره ! یا مثل برنامه های تلویزیون آشپزی یاد میده! مدادرنگی ها رو بین حیوانات جنگل تقسیم میکنه : آثار هنری مثل کار با رنگ انگشتی رو به دیوار کمدش می چسبونه و به بچه هاش یاد میده چه جوری نقاشی کنن: ...
نویسنده :
مامان زینب
14:36
مادرخوب بودن
مادر خوب بودن سخت ترین کار دنیاست! درست از لحظه ای که مادر میشی تازه میبنی چقدر زندگی جدی شد! (در صورتی کودک شما سالم باشه : جدی و امیدبخش و در غیراینصورت جدی و سرشار از ناامیدی) .دیگه حساب هر کسی مسؤل کار خودش نیست ! تو مسؤل و پاسخگوی 2 نفر میشی با همه عواقبش ! تازه با بیشتر شدن بچه ها قضیه پیچیده تر هم میشه. اول فکر میکنی حساب وقت و زمان 50 ، 50 هست بعد یه حساب سرانگشتی ساده میکنی و میبینی 90 ، 10 شد.بی اغراق... به نفع بچه ! مهمونی میریم ؟- ببینم چی میشه... بریم مسافرت ؟ - هوا سرده ، سرما میخوره یا خیلی گرمه اذیت میشه... بریم بازار ؟- تازه خوابیده... این فیلم خیلی جالبه ، ببینیم ؟ - نوبت دکتر داره؟ باید وزنش چک شه... دوست داری کاری انجام ...
نویسنده :
مامان زینب
20:58
برچسب
به طور کلی بچه ها هرازگاهی به یه چیزی گیر میدن! یا به عبارتی سوزنشون گیر می افته! تا مدتی پیش خونه سازی و دومینو از خرید های عمده خانه ما محسوب می شد. به طوریکه همپای سیب زمینی و پیاز ،ما خونه سازی می خریدیم! الان نمیشه توی خونه راه رفت .غافل بشی کف پا ، موها، شلوار ، آستین لباس ، پیشانی و پشت دست ها برچسب چسبیده . باباجون بیچاره که مثل ژنرال های ارتش همیشه یه عکس دایناسور روی جیب لباسش قرار گرفته . خلاصه دیگه کار از جارو برقی گذشته و من مثل آدم هایی که دنبال چیزی میگردن ، مرتب دارم قبل از جاروکردن با دست روی قالی برچسب جدا میکنم. به نظرتون گیر بعدی چی می تونه باشه؟ ...
نویسنده :
مامان زینب
20:51
دوستان جدید
در هفته ای که گذشت ، نه، هفته قبلترش رفتیم خونه دوستای باباجون . اول امیر علی کوچولوی 2 ماهه ی خاله عاطفه و آقای رفیعی رو دیدیم . تپل مپل که گویا بهش پیشنهاد داده بودن به جای کدوی قلقه زن ایفای نقش داشته باشه ! اینم عکسش : بعد رفتیم خونه آقای محی الدینی . زهرا خانم دختر عزیز و دوست داشتنی اونها بسیار علاقه مند بود که ازش عکس بگیرم . با دیدنش مرتب یاد فاطمه جون خاله حمیده می افتادیم. اینم عکسش: ...
نویسنده :
مامان زینب
20:38
جشن تولد دوباره
دوباره جشن تولد گرفتیم . این بار در جوار کرمانی های عزیزتر از جان ! وای که چقدر خندیدیم ، چقدر خوردیم و چقدر لذت بردیم. از دست این دختر و پدر ... خوش تیپ ترین فرد حاضر در تولد طه بود. از قبل به همه اعلام کرده بود من قراره کت و شلوار بپوشم . بدقلق ترین فرد کسی نبود جز فاطمه . هر چه خاله حمیده تلاش کرد لباس هاشو عوض کنه فایده ای نداشت. آرام ترین و متین ترین شرکت کننده پارسا بود اونم چون خواب بود. و در آخر نمره بیست تعلق میگیره به خاله سمیه که شام فوق العاده ای درست کرده بود. بعد از شام به پیشنهاد آقا منصور فال حافظ گرفتیم و هر کس نیت می کرد و غزلی براش خونده می شد. ...
نویسنده :
مامان زینب
20:27








